33554521-33530622 (026) 09353030418-09353030417 09128859886-09195943097

جنگ مغلوبه شد، من با همراهانم بر تپه ای ایستاده بودیم. تنها گردوغباری  بچشم می خورد و فریاد و خروشی که برگوش طنین می افکند.

میدانم که اونس همسر شجاع من دلیرانه در حال نبرد است. آنسوتر فرمانروای جهان نینوس با همراهانش سوار بر اسب ایستاده و بر صحنه ی نبرد فرمان می راند. چه شکوه و عظمتی...در راه بازگشت به اردوگاه، همراه با اروشا که جادوگر و طبیب نینوس بود برای جمع آوری گیاهان دارویی بیشتر به سمت پایین دره براه افتادیم. ماندوی از همه جلوتر می دوید .گویی جنگ را فراموش کرده و مدهوش زیبایی دره شده بود. صدای فربادش لحظه ای درفضا پیچید و بر زمین افتاد. من و اروشا پشت صخره ای پنهان شدیم. طولی نکشید که هر دو نگهبان با تیرهای دشمن از پا در آمدند. آنها در شکاف دره روبروی ما کمین کرده بودند تا از پشت سر بر سپاه ما بتازند. من از آروشا خواستم تا به فرمانروا اطلاع دهد و او چیزهایی از خورجینش بیرون کشید و با قدرت یه سمت دشمن پرتاب کرد .دود غلیظی بر پا شد و او در آن میان ناپدید گشت. کیسه ی گیاه اروشا را از هم دریدم و بر سر کشیدم سپس شمشیرم را از غلاف خارج کردم و ایستادم . با قدمهایی استوار از درون دود رد شدم و با فریادی به سمت دشمن حمله کردم. سربازانی که به شدت سرفه می کردند و چشمانشان می سوخت را به سرعت با ضربه ای از پا در آوردم  و با چندی که به سمت من حمله کردند با تمام توان جنگیدم .ضربه ای بر پهلویم نشست اما چه باک که اگر رهایشان می کردم بدنبال اروشا می رفتند و فرماندار از کمین دشمن بی خبر می ماند. خون ازشکاف زره  من بیرون میزد و در محاصره  قرار گرفته بودم. چشمانم سیاهی می رفت اما صدای گوشنواز فرمانروایم  نینوس را از فاصله ای نردیک می شنیدم که فرمان حمله می داد.
 


نظرات
موردی یافت نشد